عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
25
منتخب التواريخ ( فارسى )
داشت ، در آگره طالب علمى مىكرد ، وصيت عظمت و جلالت ايشان از بعضى درويشان شنيده بود ، از آن عهد باز تخم محبت و اعتقاد در زمين استعداد مىكاشت و غايبانه به اين هوس گرفتارى داشت . ع : آرى آرى گوش پيش از چشم عاشق مىشود و در همان ايّام چند مرتبه قصد ملازمت آن حضرت نموده و تحريمهء طواف آن آستان ملايك مطاف بسته بهجانب شيرگده روان شد و گاهى والد مرحومى مغفورى مانع آمده از ميان راه بازگردانيده آورد و گاهى موانع ديگر روى مىداد كه باعث يأس از آن دولت مىگرديد و مدّت دوازده سال بر اين انتظار گذشت تا يكى از خادمان آن درگاه شيخ كالو نام مجرّد روى كه وسيلهء سابقهء معرفت غايبانه همون بود هماآسا از غيب سايه بر سواد بداؤن انداخته ، روزى به فقير مىگفت كه حيف نيست كه حضرت ميان در عالم باشد و تو محروم مانى و يك مرتبه هم نبينى ؟ از اين نفس گيرا آتش در جان حيران من افتاد و حقتعالى در همان ايّام سببى انگيخت كه محمد حسين خان كه مرا رابطهء صحبت ملازمت با او بود ، به تعاقب ابراهيم حسين ميرزا از كانت و كوله بهجانب پنجاب رفت و فقير را اسباب ادراك آن سعادت مهيّا گرديد تا بهطورىكه سابقهء تحرير يافت از لاهور به شيرگده رسيده چيزى در جمال آن حضرت مشاهده نمود كه كدام صاحب حسن را به آن نسبت توان داد و در زمان تبسّم و تكلّم نورى از ثناياى مبارك ايشان مىتافت كه ظلمتآباد دل از آن منوّر گشت و سرّ وجه الله عيان گرديد . الحاصل سه چهار روز بهرهاى از زندگانى فانى برداشت و كم روزى بود كه صدصد و پنجاهپنجاه هندو كمو بيش با خيل و تبار خويش آمده در ملازمت آن حضرت به شرف اسلام نمىپيوستند و تلقين نمىگرفتند و در و ديوار و شجر و حجر آن بلدهء طيّبه را از غلغلهء تسبيح و ذكر مملوّ يافت و كلاه مبارك عنايت كرده حكم فرمودند كه از جانب من در اهل خود نايب باش كه روش من همين است و معجرى و روپاكى از اهل بيت طهارت به متعلّقان و فرزندان فقير فرستادند و چون عرض كردم كه پيراهنى اگر لطف شود نور على نور است بعد از تامّل فرمودند كه آن هم به وقت خواهد رسيد و بعضى اسرار نهانى و مقاصد و مطالب گفته و شنيده درصدد تحصيل رخصت بودم . در اين ميان آن حضرت بهجهت ضعف قوا محفّه سوار از مسجد قصد منزل كردند و پايهء محفّهء عالى را بر دوش گرفته چند قدم راه رفتم .